دخترم...

اگر شاعر بود بیشتر برای چشمانت یا بهتر بگم برای مژگانت شعر میسرودم

برای پیچ و تاب موهایت هم. بس که موهای خودم لختِ. عاشق موهای حالت دار و فر م. موهای تو که بینظیره. هم پیچشش هم بویش.

برای چاله لپ و چانه ات هم. بانمکن. زیاد. درسته یکی از وجه تشابهمونِ. اما بخاطر این نیس. فقط بخاطر اینکه روی چهره زیبای تو جلوه داره.

سوژه زیاد داری برای شعر سرودن. اما اینها به شعر زیبایی میبخشن. شعر رو معنی میبخشن. وگرنه شعر بتنهایی نه زیبایی داره نه معنی.

از بس در طول روز محوتم. چهره خودم یادم میره. خودم رو هم شبیه تو میبینم. اما این آینه های لعنتی به رُخم میکشن. بارها برام پیش امده که یکهو جا خوردم از دیدن چهره خودم. نشناختم خودمو.چند ثانیه طول میکشه که بخاطر بیارم. از اینکه متفاوته باهات حسرت نه.نا امید هم نه.ناراحت هم نه. چرا مدتیه واژه ها رو گم میکنم. به نظرت به تو ربط داره؟ شاید به چشمانت. شاید هم به موهات. شایدم به چاله چوله های صورتت. منو به دام میندازه گمونم.

دروغ نمیگم. اغراق هم نمیکنم. عین عین واقعیته. کم گفتم. گمونم حق مطلب رو ادا نکردم.